تبليغاتX
وارسین



ضمن خوشامدگويي به دوستان و بازديدكنندگان

 بعرض ميرساند اين وب كه متعلق به شماست

درهفت بخشِِِ:

صفحه اصلی/ / روانشناسي/ طالعبيني/کلام طلايي/ عشقولانه و

My web

تنظيم شده كه براي وارد شدن به هر بخش كافيست بر روي عنوان هر قسمت، كليك كنيد و در پايان اينكه اين وب يك سایت نوپاست كه با نظردهي شما عزيزان زيباتر ميشود.

شما ميتوانيد مطالبتان رابا نام خود دراين وب ارائه دهيد.
بهار۱۳۸۵
(محمدحمید)

 



 نه مریدم
نه پیامم
نه کلامم
نه سلامم
نه علیکم
نه سپیدم
نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم
نه زمینم
نه به زنجیر کسی بسته‌ام و بردۀ دینم
نه سرابم
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم
نه حقیرم
نه فرستاده پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم

چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم...

حقیقت نه به رنـگ است و نه بـو
نه به هــای است و نه هــو
نه به این است و نه او
نه به جـام است و سَبـو

گر به این نقطه رسیدی به تو سر بسته و در پرده بگویــم
تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را
آنچـه گفتند و سُرودنـد، تو آنـی
خودِ تو جان جهانی
گر نهانـی و عیانـی تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرار نهانی

همه جا تو
نه یک جای
نه یک پای
هَمه‌ای
با هَمه‌ای
همهمه‌ای
تو سکوتی
تو خود باغ بهشتی
تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی

به تو سوگند
که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی
نه که جُزئی
نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی بخود آی
تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی
و
بجز روشنــی شعشـعه پرتـو خود هیچ نبـینـی و گلِ وصل بـچیـنی

 



 بیادتان میاورم تا بدانید که زیباترین منش آدمی محبت اوست. محبت کنید چه به دوست وچه به دشمن که دوست را بزرگ کند و دشمن را دوست
(کورش کــبیر)

 



زكارشمع خنديدم چوديدم ميان گريه كردن ناز مي‌كرد
            ولي پروانه بی‌پروا در آتش بدون بال و پر پرواز مي‌كرد 

اي‌كه مايوس از همه سويي! به سوي عشق روكن
                       قبله دلهاست اينجا هر چه خواهي آرزوكن 

تا دلي آتش نگيرد حرف جانسوزي نگويد
                 حال ما خواهي اگر، در گفته‌هاي ما جستجوكن

چرخ كجرو نيست، تو كجبيني اي محمدحمید
                  گر همه‌كس را نكو خواهي برو خود را نكوكن

 



 زدست عقل و دل هر دو فرياد

كه هرچه دل پسندد عقل زند باز

وهر چه عقل پسندد دل كند ناز

(محمدحميد)


ادامه مطلب...
 



۸۸/۰۹/۱۲

ما همیشه عاشق این آدم‌ها هستیم. هزار حرف داریم برایشان. اما وقتی در برابرشان قرار می‌گیریم قفل بر زبانمان می‌زنند. اختیار از ما سلب می‌شود. سکوت می‌کنیم و ...


ادامه مطلب...
 



 عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
که در همسايه ی صدها گرسنه،

چند بزمی گرم عيش و نوش می ديدم،
نخستین نعره ی مستانه را خاموش آندم،
بر لبِ پيمانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
که می ديدم يکی عريان و لرزان؛

ديگری پوشيده از صد جامه ی رنگين؛
زمين و آسمان را،
واژگون، مستانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
برای خاطر تنها يکی مجنونِ صحراگردِ بی سامان،
هزاران ليلی ناز آفرين را کو به کو،
آواره و ديوانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم؛
به گردِ شمع سوزانِ دلِ عشاقِ سرگردان،
سراپایِ وجودِ بی وفا معشوق را،
پروانه می کردم.

عجب صبری خدا دارد!
چرا من جایِ او باشم؛
همين بهتر که او خود جایِ خود بنشسته و تابِ تماشایِ تمامِ زشتکاری هایِ اين مخلوق را دارد!
وگرنه من به جایِ او چو بودم،
يک نفس کی عادلانه سازشی،
با جاهل فرزانه می کردم؛
عجب صبری خدا دارد! عجب صبری خدا دارد

. . .

خداوندا
اگر روزي بشر گردي
ز حال ما خبر گردي
پشيمان مي شوي از قصه خلقت
از اين بودن از اين بدعت

خداوندا "
نمي داني که انسان بودن و ماندن در اين دنيا
چه دشوار است
چه زجري مي کشد آنکس که انسان است "
و از احساس سرشار است
 

 



 

زندگي نيست بجز حرف محبت به كسي

ورنه هر خار و خسي زندگي كرده بسي

. . .

زندگي فانوسيست لب درياي خيال آویزان

ميتوان آنرا ديد ونه بيش

روشن است اما به اندازه خويش

. . .

زندگي تابلويست نيمه راه كه ز سر منزل مقصود خبر مي آرد

كار آن هشدار است

كار آن هشدار است

گر مسافر رهش بيدار است

(مسعود)

 



 
عادت ماست كه بي باده ومي مست شويم
فارغ از ميكده وهرچه درآن هست شويم 

عادت ماست كه بي وقفه به دريا بزنيم
مشكل خويش به پيشاني  فردا بزنيم 

عادت ماست  كه با اهل وفا يار شويم
رشته زلف بگيريم و وفادار شويم . . .

(باسپاس از کریمی)
پائیز ۸۸

 



شادي پروانه‌اي است كه هرچه تلاش كنيد نمي‌توانيد شكارش كنيد، آرام باشيد تا خودش روي شانه‌هايتان بنشيند
(باتشکر از نیارکی)

 



 خدا قول نداده

خدا قول نداده آسمون هميشه آبی باشه و باغ ها پوشيده از گل

قول نداده زندگی هميشه به كامت باشه

خدا روزهای بی غصه و شادی های بدون غم و سلامت بدون درد رو هم قول نداده
خدا ساحل بی طوفان، آفتاب بی بارون و خنده های هميشگی رو قول نداده

خدا قول نداده که تو رنج و غصه و اندوه رو تجربه نكنی

خدا جاده های آسون و هموار، سفرهای بی معطلی رو قول نداده

قول نداده کوه ها بدون صخره باشن و شيب نداشته باشن

رود خونه ها گل آلود و عميق نباشن

قول داده:

ولی خدا رسيدن يه روز خوب رو قول داده

خدا روزی روزانه ، استراحت بعد از هركار سخت و کمک تو كارها و

عشق جاودان رو قول داده . عجب روزی می شه اون روز

پس ناملايمات زندگی رو شکر بگو و فقط از خودش کمک بگير که

نااميدی مثل جاده ای پر دست اندازه که از سرعتت کم می کنه

اما همين دست انداز نويد يه جاده صاف و وسيع رو بهت می ده

زياد تو دست انداز نمون

وقتی حس کردی به اون چيزی كه می خواستی نرسيدی خدا رو  شكر كن چون اون می خواد تو يه زمان مناسب تورو غافلگيرت کنه و يه چيزی فراتر از خواسته الانت بهت بده

يادت باشه تو نمی تونی كسی رو به زور عاشق خودت کنی

پس تنها كاری که می تونی بكنی اينه که شخصی رو دوست داشتنی باشی و در نظر مردم باارزش و شريف جلوه کنی

بهتر اينه که غرورت رو بخاطر عشقت فراموش کنی تا عشقت رو به خاط غرورت

هيچ وقت يه دوست قديمی رو ترک نكن چرا که عمرا  کسی  رو پيدا کنی كه بتونه جای اونو بگيره...

 

 



يارب از حال دلم يار خبر هيچ نداشت
اشك چشمم تو ببين قوت تاثير نداشت

كاش ميشد كه دلم روي سخن داشت ولي
حجب شرمم خبر از قسمت ما داد همي

(گنجي) 

 



خوشا خون خوردن از پيمانه دل
پريشان گشتن از افسانه
دل

خوشا هستي به پاي مي نهادن
به كنج ازلت خمخانه دل 

خوشا نور خدا ديدن به مستي
درون خانه ويرانه دل 

خوشا در نيمه شبها بوي ياري
شنيدن از گل پيمانه دل 

خوشا رسوا كند ما را به مستي
تپيدن هاي مشتا قانه دل 

خوشا خاموشي و حاتا به سر گوش
به راه ناله مستانه دل 

خوشا زنجير آغوشي كه باشد
دلم ديوانه، من ديوانه دل 

خوشا سوزاندن از بيم جداي
به گرد شمع غم پروانه دل 

خوشا بيگانگي با نارفیقان
جدا ماندن زهر بيگانه
دل

(Homa)

 



دوستی مانند ایستادن روی سیمان خیسه . . .

هرچی بیشتر بمونی، رفتنت سخت تر میشه و اگر هم بتونی بری جای پات واسه همیشه باقی میمونه.

 



زندگي حكايت قديمي كوهستان است.. صدا مي‌زنيم و مي‌شنويم
پس بيآئيد به نيكي صدايش زنيم كه ناگزيراست به نيكي پاسخمان دهد
(مهرآذر)  

 



 

گاهي آنقدر نگران رسيدنيم كه مهمترين اصل را فراموش ميكنيم وآن اينكه:

تا حركت نكنيم نميرسيم.

(پاؤلو كؤلیؤ)

 

 



 

خداوند بی نهایت است و لامکان وبی زمان

اما بقدر فهم تو کوچک میشود

و بقدر نیاز تو فرود می آید

و بقدرآرزوی تو گسترده میشود

و بقدر ایمان تو کارگشا میشود

یتیمان راپدر میشود و مادر

محتاجان برادری را برادر میشود

عقیمان را طفل میشود

نا امیدان را امید میشود

گمگشتگان را راه میشود

در تاریکی ماندگان را نور میشود

رزمندگان را شمشیر میشود

پیران را عصا میشود

محتاجان به عشق را عشق میشود

خداوند همه چیز میشود همه کس را...

به شرط اعتقاد

به شرط پاکی دل

به شرط طهارت روح

به شرط پرهیز از معامله با ابلیس

بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا

و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف

و زبانهایتان را از هر گفتار ناپاک

و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار

و بپرهیزید از ناجوانمردی ها ناراستی ها نامردمی ها..

چنین کنید تا ببینید خداوند چگونه برسر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند

در دکان شما کفه های ترازو را میزان می کند

و در کوچهای خلوت شب با شما آواز می خواند..

مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود ؟؟؟؟

 

 



 

زندگي چيدن سيبي است، بايد چيد و رفت
زندگي تكرار پاييز است بايد ديد و رفت

زندگي آب رواني است، روان مي گذرد
هركه آمد شادمان كوزه اي پر كرد و رفت

قاصدك اين كولي خانه بدوش
اسم شبگرديهاي خود را زندگي ناميد و رفت

 

(شیدا) 

 



 

درخت برگهای خویش را پیشکش باد می کند

تا باد برایش ابرهای بارانی آورد

برگها عاشقانه ترک زادگاه خویش می کنند

و راه سرنوشت را پیش می گیرند

باران می آیدودرخت تنهاست...

 



 

ازآن شب نرم بهار شبها گذشته

 

داستان باده و مينا گذشته

 

روزگاري برمن تنها گذشته...

 

 



آهن و فولاد هر دو از یک کوره می آیند برون
آن یکی شمشیر بران، وان دگر نعل خر است

شست و شاهد هر دو دعوی بزرگی می کنند
پس چرا انگشت کوچک لایق انگشتر است!

کره اسب از نجابت در تعاقب می رود
کره خر از خریت پیشاپیش مادر است 

کاکل از بالا نشینی رتبه ای پیدا نکرد
زلف از افتادگی همسان مشک و عنبر است 

نا کسی گر از کسی بالا نشیند عیب نیست
روی دریا خس نشیند، قعر دریا گوهر است 

دود گر بالا رود کسر شأن شعله نیست
جای چشم ابرو نگیرد گرچه او بالاتر است

(باسپاس از عبادی)

 



 

زندگي به مرگ گفت:

چرا آمدن تو رفتن من است؟

چرا خنده ي تو گريه ي من است؟

مرگ حرفي نزد!

زندگي دوباره گفت:

من با آمدنم خنده مي آورم و تو گريه

من با بودنم زندگي مي بخشم و تو نيستي

مرگ ساکت بود زندگي گفت:

رابطه ي من و تو چه احمقانه است!

زنده کجا ، گور کجا ؟ دخمه کجا ، نور کجا ؟ غصه کجا ، شور کجا ؟

اما مرگ تنها گوش مي داد

زندگي فرياد زد:

ديوانه، لااقل بگو چرا محکوم به مرگم ؟؟؟

و مرگ آرام گفت:

تا بفهمي که تو و ديوانگي و عشق و حسرت چه بيهوده ايد ...

 

 



بخشش تخصصی/ روانشناسي/ طالعبيني/کلام طلايي/ عشقولانه / My web 





02. 02.